|
بشیر نذیر بهبهان |
|
بهبهو به ز بهو شهر منن...شهر صول و غضب و قهر منن (استاد تقی آصفی) |
با کمک دوستان عزیزم در گروه ارجان انجین و همکاری تنی چند از دوستداران بهبهان.بشیر نذیر را ارتقا داده و سایت بشیر نذیر را راه اندازی نمودیم.
امید است با همکاری و همیاری شما عزیزان و دوستداران بهبهان بتواینم گامی هر چند کوچک در جهت پیشرفت بهبهان برداریم.
با مطلب:
مطبوعات و عدم پاسخگویی به نیازهای بهبهان به روزیم.
منتظر حضور گرم شما عزیزان هستیم...
سلام
نمیدونم بگم خوشحالم یا ناراحت که بشیر نذیر بهم برگردونده شد.
فقط اینو بگم من غیر از بشیرنذیر و مح شفی تولهی وبلاگ دیگه ای ندارم و هر وبلاگی که به اسم من داره منتشر میشه مربوط به من نیست و شدیدا تکذیب میشه.

مدتی پیش به یاد دایی عزیزم استاد تقی آصفی ،شاعر محلی سرای بهبهانی وبلاگی ساختم به نام کتاب شعر ایشون مح شفی تولهی و شعر های کتابش رو توی اون مینوشتم...
به یاد ایشون که رنج زمانه خونه نشینشون کرده،شعر زیبای "بهار بهبهو و صحری بشیر نذیر"رو نوشتم..
برای سلامتی استاد دعا کنید:
بهار بهبهو وُ صَحري بشيرنذير:
پُوبي اَ خُو که دِگِه مُوسِم بهارندي مجال رَهتِنِ صحرا اَ ديم يارِندي
اَ هر کجا که مِرسَّه مِبينِه سُوزيرن بهارکو بنظرمي که بَهز پارندي
اَدُو برَه اَتُه صحري بشيرنذير و بِبي اَبَسکي گُل زدِه دِرعين لالِه زارندي
تِه غلّه ها اَگُلِ جور بِجور سِي ميکُو بُهُندِه هاسي خُوشُو دُور پَرز خارندي
گُل خِميرِک و شبّوو وُ ياس وُ چِش دَردَي مِيونِ هرچي گُلِه خوبتِر ديارندي
بشيرنذير اي فََصلَه هَوُي بهشتي رن اَ سيکِه رونق يه موسم بهارندي
تِه رَه زنو سي خُوشُو دسّه دسّه رُو مُکُنِن لُپاشُو سرخ هم مثل دُنگِ نارندي
اَچَنگ و پِنگِک وُ کِل گوشِ خلق کرمُکُنِن وُلاشُوايسّه ايکارَه نه عيب وُعارندي
سوار خر اَته رَه يَه زني وُيَه مردين اَپيشِه شُو دُو بِچِي خُردِلَي سوارندي
هَفَش کِلا اَ سِر سيمِ تلگرافندي اَ اونجَه جَعمِن وُمشغول قارقارندي
کنار پرزدُو دُوتَي علف گره مِزنن سي خونه رَهتِه وُ شي کِرده بيقِرارندي
کنار گُلبه مِچينن هَفَش بچه سِر دار مِبينَه يَه دُو سِه تا هم اَ زير دارندي
تِه قُلفِ دارِن وُهِي لاخِه ها تِکوميدِن اَ زير دار اوشو هم تِه انتظارندي
اوطِرفِني مُکُنِندي بُجور پا کُو گَي دُو زه کِه مي بِنِظَر ديم يَي خُهارندي
تِه باغِ دَسِّ چِپي طرف رِي که ميشه مُقوم وُلِي تُووَي دُوسِه لُختي دِم قمارندي
بشيرنذير تِه اي مُوسِم عجب جِيرن سي کِيف کِرده همه اونجِه دَسِّ کارندي
هَميچه يَه دُوجِوو شَسِّيِن تِه اِيوونِکِي دِم کشيدن قِيلو وُ يا سگارندي
نِهِيگِ بِرکه وُيا پُوي گِچينِه ها اَ پِسي سِه چار کاسِبِ مَهلي لِچَر خُمارندي
سي يَقُّرُوش که هُدِندي رياشُومِي سِرکن قيافه هاشُو هَوُي بُرچِ زَهرمارندي
تِه مامِلَه اَ سِر خوب و بد کُلَه مِنِسِن بُوکي شِني که يِه دشمن وُ يا بُرارندي
يزيد جا مِنِسِندي تِه بيخِ کُرِّه بِجَي اَسير دَسِّ ايشو شِمر نا بِکارندي
بشيرنذير اي فصلَه زياد جِي خوبي همونجه جِي خوشي و ماچ و بوس يارندي
جماعتي اَاي شهرَه اي مُوسِمَه که رسِس اَسي دريزکو وُپرچ رهسِپارندي
ايمومرضا،کِريا،چِل گِزي وُ خيرآباد وُ يا روُونِه اَ سي جَمبِ آبشارندي
اَبوذِرندي وچِي کل قُباد وُ باغِ بُهون که گُل زياد وُ کُنا اونجِه باربارندي
اَطِرفِ چاراُسيُو،لاسپيد وُ شيرعلين که مرد وُ زه اَتِه اِشکفت وُ بيخِ غارندي
خلاصه هرکي اَيَه طِرف ريورَه وُمبو اَسي اي مردمَه دِررَهتِه افتخارندي
بهار وُبي بِزه دِر(آصفي) تِه خونِه نِشي
بهارکو تُو مِبينَه که بَهز پارندي
تقي آصفي. شهریور ۱۳۴۹
*معنی فارسی شعر در ادامه مطلب*
چهار روز پیش چهلم مادر بزرگم بود و امسال اولین سالی بود که روز عید لحظه ی سال تحویل مثل خیلی از خانواده های عزیز از دست داده رفتیم سر مزار و سال جدید رو اونجا شروع کردیم..
سالی که گذشت واسه من لحظه های تلخ و شیرین زیادی داشت...
اتفاقای زیادی واسم افتاد که درس های زیادی از اونا یاد گرفتم و کاش فراموش نکنم..
سال ۸۶ بود که فهمیدم به نوشتن علاقه دارم و شروع کردم به نوشتن گزارش و نقد و مشکلات شهرم که میدیدم و دوست داشتم اینجوری دینمو به بهبهان ادا کنم...
سال ۸۶ بود که چندتا از نوشته هام خصوصا "بهبهان گوشت قربانی نیست" چند جا چاپ شد و با دیدنش به خودم افتخار میکردم!!
سال ۸۶ بود که وبلاگ من و کسی که همیشه برای نوشتن و فعالیت درباره ی بهبهان بهم انگیزه داده و میده دوست عزیزم پیمان هک شد...
سال ۸۶ بود که دوستم حامد تونست بشیر نذیرو بهم برگردونه...
سال ۸۶ بود که دو شماره ی "تلاش" و "خبرنامه جمنک" رو با کمک دوستانم دادیم بیرون...
سال ۸۶ بود که سروش و استاد بهروز بهاری و خیلیای دیگه رو از دست دادیم..
سال ۸۶ بود که مادر بزرگ خوبم دادا شازده رو از دست دادم...
سال ۸۶ بود که...
اما حالا سال ۸۷ اومده...
بوی بهار چند وقته اومده و حالا خود بهار اومد...
بهاری که امیدوارم برای همه ی ما نوید بخش یه سال خوب و خوش باشه و خاطرات شیرینی رو برای همه ی ما به جا بذاره...
فکرای زیادی دارم که امیدوارم تو سال جدید بتونم در حد توانم تا جایی که میشه اونا رو عملی کنم...
میخوام تا اول ساله به هم یه قولی بدیم...
قول بدیم اگه از هم کینه ناراحتی یا دلخوری داریم تو سال جدید برطرف کنیم...
میخوام به من قول بدین اگر از من کدورت یا دلخوری دارین یا اگر حرفی زدم که کسی رو ناراحت کردم به عنوان یه برادر بزرگتر.به عنوان یه خواهر بزرگتر منو ببخشید...
صدای زنگ در اومد...
مسافرای ما هم اومدن...
سفر همه ی مسافرا خوب و خوش و بی خطر...
راستی یه مژده به همه ی اونایی که میتونن شبکه سیمای خوزستان رو ببینن!
شبای عید امسال ساعت ۹ دوست عزیزم بهرام مهتابی.همون شب نویس خودمون قراره به خونه هامون بیاد و خوشی عیدمون رو صد چندان کنه...
اینم مطلبی تحت عنوان نوروز در بهبهان که آقای مهتابی زحمت کشیدن و نوشتن...
توصیه میکنم حتما بخونین.
موفق باشید و همیشه پیروز...
سلام بر همه ی دوستانی که داشتم و دارم..
چه اونایی که با نظراتشون موافق بودم و چه اونایی که مخالف بودم..
در هر بحثی نظرات موافق و مخالف وجود داره.
سال ۸۶ داره رخت عوض میکنه..
سال ۸۷ داره میاد..
اومدم تا به همه بگم تو این مدتی که وبلاگ داشتم و شروع به نوشتن کردم حتما خیلیا رو از خودم رنجوندم..
یه بهبهانی عزیزم و همه دوستانی که با تایید نظرات مخالف بودن ازتون معذرت میخوام اما میدونم بهترین کار تایید نظرات بود..
شما میدونین که نباید توهین کنید اما هستن اونایی که توهین کردن...
امیدوارم برادر کوچکتون رو ببخشید..
جدا از همه ی این مسائل منم به پیروی از دوست عزیزم پیمان بحث مربوط به انتخابات رو قطع میکنم و برای خودم و دل خودم و سال جدیدی که داره میاد مینویسم..
رنگ قالب وبلاگ چند روزه سیاه شده..
سال جدید اومده که همه ی ناپاکیا و سیاهیا رو ببره..
قالبم رنگ عوض کرد...
سال نو همه ی شما دوستان و عزیزان و همراهان بشیر نذیر مبارک..
سال خوب و خوشی رو برای همه ی شما آرزو میکنم...
التماس دعا